سر گذشت یک همسایه...
اوایل زمستان بود و برف همه جارا سفید پوش کرده بود، هوا بسیار سرد بود و قندیلها از ناودانهای خانه ی همسایه خیلی زیبا وشاعرانه آویزان بود.
صبح زود طبق معمول از خواب بیدار شد دست وصورتش را آبی زد، زیر سماور را روشن کرد و قبل از جوش آمدن سماور سراغ دانه هایی که درگوشه ی اتاق بود رفت، چند مشتی از دانه برداشت و سمت باغچه ی حیاطش روانه شد.
هیاهوی گنجشکها قبل از رسیدنش به باغچه دیدنی بودو کارش ستودنی.
انگار گنجشکها می دانستند برای چه به سمت باغچه می رود ،
انگار قوت خود را درقوت دستان او می دیدند.
دانه ها را در گوشه ی باغچه ریخت و با نگاهش آنها را به ضیافتی از جنس حضور دعوت کرد.
گنجشکها یکی پس از دیگری با هیاهوی بسیار به سمت دانه ها سرازیر شدند. رقابت گنجشکها و داد وبی داد آنها بر سر هم نوک زدنهایشان دیدنی ولذت بخش بود.
چند روزی بود جوجه کلاغی نزدیک باغچه بر روی دیوار با موهای ژولیده و قیافه ای عبوس و سرمازده، کز کرده و صحنه های هر روز را رصد می کرد ، و با حسرت فراوان دانه های گوشه باغچه وگنجشکهای خوشبخت را که با خوشحالی فراوان دانه ها را میل می کردند تماشا می کردو پس از تمام شدن دانه ها ومتفرق شدن گنجشکها، با شکمی گرسنه و نا امید پر می کشید و از نظر گم می شد .
چهار پنج روزی اینگونه گذشت ، هر روز تکرار روز دیروز ، روز ششم متوجه کلاغ شد، دستش را به قصد اشاره به سمت جوجه کلاغ برد و اشاره ای کرد .
جوجه کلاغ از این اشارت خوشحال شد اما جرأت فرود آمدن بر خیل جمعیت گنجشکان را نداشت . بالاخره بعد از چند دقیقه مکث و اشاره های پیاپی ،گرسنگی بر ترسش پیروز شد و بسمت دانه ها پر کشید ، به دانه ها که رسید با اعتراض گنجشکها مواجه شد ، آزرده خاطر گشت و برگشت .
او نیز برخاست و به داخل خانه رفت بلافاصله با مشتی دانه برگشت ، گوشه ای دیگر از باغچه را برای جوجه کلاغ آماده کرد و به صرف دانه دعوتش کرد، جوجه کلاغ خوشحال و شادمان به سمت دانه ها رفت و با نگاهی تشکر آمیز شروع به خوردن دانه های لذیذ کرد.
فردای آنروز جوجه کلاغ خیل عظیمی از کلاغان را به صرف صبحانه دعوت کرده بود ، میزبان مهربان نیز با شوق فراوان از میهمانانش پذیرایی کرد . هر روز به تعدادگنجشکها و کلاغها اضافه می شد .
روزها از پس هم به همین منوال گذشت و ماه به اسفند رسید . صبح یکی از روزهای سرد اسفند ماه صدای کلاغها وگنجشکها همه ی همسایگان را عاصی کرد صبح به ظهر رسید و سرو صدا ادامه داشت ،خبری از دانه و صبحانه و پیرزن نشد ،
آری !!! امید همگیشان نا امید شد و سرنوشت پیر زن در زمستانی سرد به پاییزی زرد مبدل شد .
از آن پس هر روز صبح گنجشکها و کلاغها بی توجه به دانه های مهیا در پشت بام که توسط همسایگان برایشان در غیاب پیر زن تدارک میشد بر لبه دیوار باغچه ی پیرزن صف می کشیدندو خیره به در می شدند و به احترامش سکوت معناداری می کردند و با این سکوتشان دل هر بیننده ای را بدرد می آوردند .
نویسنده: محمد محمدپور ثمرین (کویر )
برچسب:
نویسنده: محمد زارعی
تاريخ: پنجشنبه
26 مهر
1397 ساعت: 7:10