پدر فقیري که سفره ی خالی منزل خویش را به دوش میکشد و صبح زود از خانه ي خود بیرون می زند به امید یک تکه نان حلال .
و کودک دلبندش ظهر به بعد بیدار می شود و به تیک تاک ثانیه های نکبت بار و دیرگذر ساعت نصب بردیوار خانه ی کلنگی،که هر لحظه نزدیک است فرو بریزد می نگرد که لحظه به لحظه نزدیک شدن وقت شام و رسیدن پدر را نوید می دهد .
گوشه ی اتاق نیز مادری دلسوز مشغول ...
مادر زودپزی پر از آب بی محتوا بر روی اجاق نهاده تا * فس فس * آن در ذهن فرزند خویش یک شامی خوشمزه را تداعی کند .
کودک بجز سکوت وغم وآه وصبر راهی ندارد ...
صدای زودپز وصدای شکم طفل فقیر طنین انداز خانه ی محقر تک اتاقی شده و یگانه امیدی در دل کوچک اوست که پدر دست پر می آید ، غافل از اینکه پدر صبح تا شب بدنبال کار گشته وبی حاصل ، شرمسار پشت در ، باز با دستی خالی همچنان منتظر است تا خواب بر کودک نازش پیروز شود تاعرق شرم وی را نازدانه ی کوچکش نبیند ...
صبح زود با صدای همهمه ی مردم که بهم میگفتند : دیشب در همسایگیتان صدای گریه می آمد شنیدی ؟ نشنیدی؟ خبرداری؟ مرده؟ چرا ؟
همه خبر از مردن میدادند...
کودک بیچاره سرنوشتش پاییز شد و عرق شرم پدر نیز تا آخر عمر خودش خشک نشد .
نویسنده : محمد محمد پور ثمرین
برچسب:
نویسنده: محمد زارعی