هرکه تماشای تو آغاز کرد
چشم به غیر از تو چرا باز کرد
یا رب عجب منظره ها ساختی
گوشه ی چشمی به من انداختی
ما همه هیچیم وخداوند تویی
بی هنرانیم وهنرمند تویی
عامل زیبایی وزیباتری
شاعر هر شعری ونیماتری
هرچه امانت زتو هست پیش من
این تو و این قیچی واین ریش من
تا به ابد پیش تومن بنده ام
زین همه نعمت زتو شرمنده ام
لحظه ای ار غیر تو بینم خطاست
غیرتو از ریشه نچینم خطاست
چیزی به غیر از توکسی داده بود
تا به ابد منتش آماده بود
واهب بی منت من - جان من
حافظ این هدیه وعرفان من
هرچه بخواهی زمن آن می دهم
در رهت افتاده وجان می دهم
گل گلی اش گوشه ای از کارتوست
کل جهان محضر دیدار توست
فکری اگر از سرمن بگذرد
باد برای تو خبر می برد
نقطه ی آغاز دوعالم تویی
قبله ی هر عالم وآدم تویی
چون برکت دادی توبر کار من
دایره ها ساخته پرگار من
هرچه بگو مصلحت است آن کنم
از سر اکراه نه از جان کنم
هرکه زاحساس تو آگاه شد
زود کفن پوش شده در راه شد
هیچ کسی مثل تو زیبنده نیست
خوب فرستنده ای گیرنده نیست
ای که جهان واله وشیدای تو
هرچه که هست آیه ی پیدای تو
هرچه که لطف تو بیاید پدید
عشق مرا برتو نماید شدید
از توخدا هرچه بگویم کم است
پیش تو دریای خزر شبنم است
جز تو به کس هرکه پناهی برد
خود کند امضا که بود بی خرد
عیب مرا جز تو که پوشانده است؟
عشق مرا جز تو که جوشانده است؟
هرکه تورا از ته دل خواسته
جان خودش داده دل آراسته
هرچه که دارم به جهان مال تو
شاد اگر می کند احوال تو !
آنکه تورا تابه ابد بنده اند
شاعرو نقاش و نویسنده اند!
هر هنری از تو هویدا شده
چونکه خداییت دل ما جا شده
ای که جهان ذره ای از نام تو
کاش بیفتم همه عمر دام تو
کل جهان ذره ای از کارتوست
دایره ی کوچک پرگارتوست
جز توکسی نیست چوتو بی نیاز
شاکرم ار میخورم حتی پیاز
هرچه دهی یا ندهی راضیم
چونکه وکیلم تویی وقاضی ام
شرط ملاقات تو گر مرگ هست
می کشم اززندگی خود دست
کاش که بی پرده ببینم تورا
این من بد کرده ببینم تورا
نوری اگر هست زانوار توست
ذره بغرد که زخروار توست
ناظر از اول به تو امید داشت
غیرتورا پس زد وتردید داشت
مثنوی در شکرتو چون رود شد
قلب زعشقت غزل اندود شد
آنکه مرا مست نماید تویی
نیست کند هست نماید تویی
معدن هر رحمت وحکمت تویی
آنکه ببندد بگشاید تویی
گاه بکوبد سر انسان به سنگ
گاه به مریخ بساید تویی
آنکه یقین داده به ایمان من
در وسط باید وشاید تویی
آنکه فقط اوست که قادر بود
عمر بکاهد بفزاید تویی
زادو ولد می کند هر زنده ای
آنکه نه زایید و نزاید تویی
آنکه گنه کردو نفهمید منم
آنکه مرا عفو نماید تویی
غایب حاضرتر از حاضر تویی
آنکه همه خلق بپاید تویی
بخشد اگر بنده ی ناچیز او
گاه کند لج به کج آید تویی
از تو اگر هرچه نویسم کم است
مثنوی دریا بشود شبنم است
نیست رهی صاف تر از راه من
نیست خدایی بجز الله من
هرکه امیدش فقط الله بود
در دو جهان برهمه کس شاه بود
خواهی اگر خدمت ربت کنی
باید همه وقت محبت کنی
حال خودت دیدی خدا اکبر است؟؟؟
خالق عشق است و خودش دلبر است؟؟؟
شاعر : استاد ناظرتوحیدی ثمرین
برچسب:
نویسنده: محمد زارعی